dele tanha


Saturday, August 03, 2002

● از اين به بعد مطالب رو در بلاگ جديد مطالعه بÙ�رماييد...ممنون.


........................................................................................

Saturday, July 27, 2002

........................................................................................

Friday, July 19, 2002

● ديشب با بچه ها بيرون بوديم ...من باز ولخرجي کردم Ùˆ Û² تا کاست از اين جديدا خريدم ÙŠÚ©ÙŠ کاست "نون Ùˆ دلقک" محمد اصÙ�هاني Ùˆ ÙŠÚ©ÙŠ ديگه کاست جديد سعيد محمدي به نام "بازگشت" Ú©Ù‡ اين ÙŠÚ©ÙŠ رو تو ايران Ùˆ به صورت مجاز خونده...به خدا Ú©Ù‡ معلوم نيست تو اين آشÙ�ته بازار ايران Ú†Ù‡ خبره... بگذريم.
يه شعر قشنگ از کاست نون و دلقک...البته خوب اين شعر رو در تيتراژ پاياني �يلم
شب آ�تابي حتما شنيدين:
من از پشت شبهاي بي خاطره
من از پشت زندان غم آمدم

من از آرزوهاي دور و دراز
من از خواب چشمان غم آمدم

تو تغبير روياي ناديده اي
تو نوري که بر سايه تابيده اي

تو يک آسمان بخشش بي طلب
تو بر خاک ترديد تا بيده اي

تو يک خانه در کوچه زندگي
تو يک کوچه در شهر آزادگي

تو يک شهر در سرزمين حضور
تويي راز بودن به اين سادگي

مرا با نگاهت به رويا ببر
مرا تا تماشاي �ردا ببر

دلم قطره اي بي تپش در سراب
مرا تا تکاپوي دريا ببر

خوش و خرم باشيد.


........................................................................................

Thursday, July 18, 2002

● بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم


در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد


يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت


آسمان صا� و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه �رو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


يادم آيد : تو به من گ�تي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش �ردا ،‌ كه دلت با دگران است!
تا �راموش كني، چندي از اين شهر س�ر كن!


با تو گ�تم :‌
"حذر از عشق؟
ندانم!
س�ر از پيش تو؟‌
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"
باز گ�تم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درا�تم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
س�ر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!


اشكي ازشاخه �رو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم


ر�ت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گر�تي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

"�ريدون مشيري"






........................................................................................

Sunday, July 07, 2002

● مانده ام در حسرت بالابلايي روز Ùˆ شب
جان دهم از دوري ديرآشنايي روز و شب

هر سحر نام تو را با سوز دل سرداده ام
تا مگر بر تو رسد از من صدايي روز و شب

عاشقانه کو به کو شهر شما را گشته ام
تا بيابم شايد از تو ردپايي روز و شب

دل خوشم با خاطرات هر شب تو روزها
بي تو دارم با دل خود ماجرايي روز و شب

پيش رويم قاب عکسي از تو دارم الهه من
روز و شب با ياد تو دارم ص�ايي روز و شب


........................................................................................

Tuesday, July 02, 2002

● اگه خدا بخواد Ù�ردا ۴شنبه بعد از Û¹Û± روز ميخوام برم خونه...يه خونه ÙŠ جديد...اما نميدونم Ú©Ù‡ اونجا ميتونم به اينترنت دسترسي داشته باشم با نه...اميدوارم Ú©Ù‡ داشته باشم... Ùˆ آخرين مطلب من:
" تو همان پنجره سازي هستي که ميايي از دور شيشه اي تازه بر اندام دلم اندازي..."
تا بعد......


● Ùˆ باز هم ÙŠÚ© بلاگ جديد Ùˆ ÙŠÚ© بلاگ نويس جديد....علي آقاي Ú¯Ù„...يه بلاگ خوشگل Ùˆ تميز...حتما بخونينش...
تا بعد.......


........................................................................................

Monday, July 01, 2002

● ميان خورشيد هاي هميشه
زيبائي تولنگري ست
خورشيدي كه
از سپيده دم همه ستارگان
بي نيازم مي كند.

نگاهت
شكست ستمگري ست -
نگاهي كه عرياني روح مرا
از مهرجامه ئي كرد
بدان سان كه كنونم
شب بي روزن هرگز
چنان نمايد
كه كنايتي طنز آلود بوده است.

و چشمانت با من گ�تند
كه �ردا روز ديگري ست -
آنك چشماني كه خمير مايه مهر است!
وينك مهر تو:
نبرد ا�زاري تا با تقدير خويش پنجه در پنجه كنم.

***

آ�تاب را در �راسوهاي ا�ق پنداشته بودم.
به جز عزيمت نابهنگامم گزيري نبود
چنين انگاشته بودم.
الهه... �سخ عزيمت جاودانه بود.

***
ميان آ�تاب هاي هميشه
زيبائي تولنگري ست -
نگاهت شكست ستمگري ست -
و چشمانت با من گ�تند
كه �ردا
روز ديگري ست.



........................................................................................

Home